
زمان اکنون به آخر ميرسد .. و پايان بسيار نزديک است
قدم ميگذارم به ميان دره .. در ردپايی از ترس
احساس پوچی ميکنم .. انگار توبه من مورد قبول قرار نگرفته
حس می کنم ديگر بسيار دير شده که با تو باشم
شديدا ترسيده ام از آنچه که برايم مقدر شده
خودم را باخته ام .. مرگ را در وجود خودم می بينم
می دونم که تو نميتونی منو ببخشی ........... خودم هستم و خودم
و الان تنها ماندم
منظور واقعی ات از اين کار چيست
من آلت دستی ام در بازی گمراه کننده ات
عذابی شديد برای يک دروغی بنام زندگی
برای عشقی که من آن را بهم نزدم
از من نپرس از خدا بخواه
تو خودت تقدير و سرنوشت ات را انتخاب کردی
پس زدی اين زندگی را که داشتی
تو خودت تقدير و سرنوشت ات را انتخاب کردی
خدايا به درگاه ات پناه می آورم
نمی خوام که منو بکشی
نمی خوام اين رنج تموم بشه
آرامش درونی را نمی خوام ............. مرگ را نميخوام ........
من آنچه که فکر می کردم درست بود را انجام دادم
همه چی برای عشق و زندگی ام
می دانم حقيقتی است اندوهبار
و تا اندازه ای بسيار ناروا
محکوم شدم به رنجی بسيار طولانی
برای يک عشق حقيقی
سوالی که دارای دروغهايی است
و فهمش بسيار مشکل
هنوز اشکام و نگه داشتم
و در آخرين نفسم
قلبم افسوسی به خود راه نمی ده
ميلی به تغيير نداشتم
روحم شروع به برخاستن می کند به سوی فضای بهشت
دوری من فقط بخاطر تو بود
حالا تمامی وجودم خواستار مرگ است .. اما از خيابان های پر زرق و برق در آسمان ديگر خبری نيست
ازت دست می کشم
در حال عروجم به سمت روشنايی بهشت
فقط در طلب مرگم
ولی رد ميشه
اوه .................. می دونم که نمی تونی منو ببخشی
می دونم که خودم هستم و خودم
و تنها ماندم ........ تنها ماندم
قدم می گذارم .......قدم می گذارم در ردپايی از ترس
خدايا به درگاه ات پناه می آورم
دوری من فقط بخاطر تو بود
ازت دست می کشم
چرا نمی ذاری بميرم
چرا نمی ذاری بميرم
=================================================

نمی توانم بخندم .. بگريم .. نمی دانم درونم چيست
دليلش را هم نمی دانم
قوی نيستم
جايگاهی ندارم
ميان بقيه ناخوشايندم
نه زندگی ای دارم و نه مرگی
می خوام فرياد بزنم .. ولی نمی توانم
زندگی ام مثل يک موزيک متن
برای يک فيلم نفرت انگيز انسانی است
نمی توانم احساس کنم نمی توانم عشق بورزم
مادرم هرگز يادم نداد
هرگز کامل نبودم
نه نمی توانم بخندم .. نه لبخند بزنم
من قربانی بزرگترهايم خواهم شد
تا به من نشان بدن مردن را
..... هيچ وقت مرا دوست نداشته
در اعماق وجودش از من متنفر بود
هيچ غلطی نمی توانم بکنم
نمی توانم احساس کنم
من يک بازیچه هستم
چی داره درونم اتفاق می افته
اهريمن را می کشم تا روحم را آزاد کنم
آيينه ها رو می شکنم تا رها شوم
اگر لبخندی می بينی
از ناچاری در قفس زمان است
لعنت به اين تاريکی که به بهانه ی عشق مرا به جهان آورد
قلبم را بيرون کشيدم تا خونريزی ام را ببينم
خونم را قربانی آزادی می کنم
حس انتقامم را ارضا می کنم
و آينه درونم را دفن می کنم
===============================================

وقتی از پیشم رفتی
شبهای من بدون ستاره شد
وقتی از پیشم رقتی
شبهای من تاریک شد
بدون تو
شبهای من سکوت بود
در تنهایی
تو دریای بی ساحل گم شده ام
ای کاش کوچکترین آرزوی من
بزرگترین آرزوت بود
در برجک می نویسم
برای تو
تا بفهمی
همیشه به یادتم
در جهنم سبز هنوز رو پام
محافظت می کنم از خاک کوروش
ما برجک نشینان غم سیلاب نداریم
سلام به همگی.
امیدوارم حال همگی خوب باشه.
من رفته بودم سربازی.آنجایی که نمی خواستم افتادم.
نیروی انتظامی در مرز ارمنستان.آموزشی خیلی سختی داشتیم ولی با همه سختی خاطرات خوبی واسم موند.
ولی یک خاطره برام موند که هیچوقت فراموش نخواهم کرد.
تنها گذاشتن یک نفر در این مدت بود.نمیدونم چرا تنهام گذاشت و رفت.اما هر جا رفت سلامت باشه و با خوشی زندگی کنه.
مهم این هست که من رو پام.بازمانده از جهنم سبز(پادگان قدر)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عاشق یکی شدم که ازَم بدش میاد
عاشق یکی شدم که منُ اون نمی خواد
عاشق یکی شدم که ازَم گلایه کرد
میون این همه سایه منُ برد و سایه کرد
می دونم تلف شده عمر ِ من به پای اون
خدا جون چطور شدم یهو مبتلای اون
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از همان روزی که تو را دیدم
فهمیدم که عشق تو
تمامی آن چیزیست که در زندگی ام می خواستم
وقتی اسمم را به زبان آوردی
فهمیدم که همه چیز تغییر کرده است
تو زندگی ام را کامل کردی
اوه، عزیزم به تو نیاز دارم
می خواهم بقیه عمرم را در کنارت باشم
تا همه چیز درست پیش بره
عاشقت هستم
هیچ گاه عشق به تو را انکار نمی کنم
مهم این است که تو عشق منی
و فقط خدا
تنها کسی است که حرارت این عشق را می فهمد
اکنون می توانم در آغوشت بمیرم
و می دانم که تو
روحم را به همراه خواهی داشت و آن را در اعماق قلبت نگه می داری
عشق تو برایم درست مانند جادوست
وقتی لبخند می زنی از خود بیخود می شوم
قدرتی داری که هیچگاه آن را تجربه نکرده ام
تمامی احساسم را بیان می کنم
تا بفهمی که چقدر به تو نیاز دارم
حالا من چی کار کنم با یه دنیا اشتباه

ای سخن های عشق
ظلمت قلب تاریک مرا فریاد بزن،
سینه من در حسرت عکس گل روی تو
می سوزد.
عشق جاودانه
در دهانم طعم تنفر دارد.
ای عشق
در تفسیر تو تمام وجودم از هوش رفتند.
امشب، جرات حرف در دیدار تو گم می شود.
ای ماه غمگین قلب من
چشمهای مرا در طوفان امشب یاری کن...
من هنوز
تو را در خواب های گمنامم می بینم.
من هنوز
تشنه آب روان محبت های تو هستم.
ای باران من، ببار که او
تو و من را در خواب می بیند.
---------------------------------------------------------------------============
اتاقم تاریک شده بود
و جریان خون را در رگ هایم حس نمی کردم.
زندگی ام رو به زوالی می رفت.
تاریکی، نقش عشق را بر روی قلبم نمایان ساخته بود.
چشمهایم باز شد و
دیدم نقشی که بر روی قلبم نمایان است...
نقش گل روی توست.
اما چه دیر.....
چه دیر این نقش را دیدم....
سلام به همه دوستای خوبم که من رو تو این مدت فراموش نکردن و اومدن به من سر زدن.
من دیگه خیلی کم میام تو اینترنت.ولی هر موقع اومدم قول میدم که بهتون سر بزنم.
مواظب خودتون باشین.دوستون دارم.

بدرود دنياي بي مهابا
ديگر تو را نخواهم ديد
نه آبي آسمان را نه آواي خوش سواحل را
ديگر كسي نيست كه نفرينت كند
ديگر كسي نيست كه بگويد : چه هواي خوبي!؟
كم كم به اضطرابهاي خود پايان مي دهم
بايد خود را برهانم از اين قفس
بايد بايد حقيقتي ديگر را درك كنم
بايد بتوانم رازهاي ديگري را كشف كنم
من آماده ام
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
قدم زدن در میان سایه ها
علامتی مشکوک از هدفی از دست رفته
اخرین وظیفه ی خود را دور می ریزند
ستارگان زیبا و تنها
اینها مردمان من هستند
این ستارگان سرنگون شده
اطاعت کردن کورکورانه
در پرده گاهی سوزان
در برهنگی روشنایی روز
برای تو به سوی تنفر
شنونده ای مستقیمآ
من تغییر ایجاد خواهم کرد در شدت خاکستری بودن رنگها
در سایه های سیاه
در ترس سرما
من دیو های خود را ترسیم می کنم
به عنوان اثری از خون
در سرزمینی نا بارور
انجا که همه چیز سرگشته شده
▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐▐
ما لبخند می زنیم و لبخند می زنیم
ما لبخند می زنیم و لبخند می زنیم
خنده در چشمانت طنین می افکند
ما بالا می رویم و بالا می رویم
ما بالا می رویم و بالا می رویم
با صدای پایی به نرمی در میان کاج ها
ما می گرییم و می گرییم
ما می گرییم و می گرییم
اندوه در چشم به هم زدنی می گذرد
ما می غلتیم و می غلتیم
ما می غلتیم و می غلتیم
کمکم کن تا سنگ را به کناری بغلتانم


آتش در آسمان خاموش شده و آبهای آبی دیگر گریه نمی کنند
...
رقص درختان متوقف شده
...
رود خانه بی حرکت از باد سرد دیگر دوامی نخواهد داشت
...
باران از باریدن از آسمان باز ایستاده است
...
صدای چکیدن خون قلبی که در این نزدیکی مرده، خاموش شده
بازهم دشمنی بود باز هم سرما بود
...
اکنون تنها باقی مانده سنگ قبری سیاه است با یک محراب
محرابی که نقش یک تخت خواب را بازی می کند
...
رویای مردان در خواب رویای آسودگی است
و دروازه ای به خارج از جهنم و به سوی باطل کردن مرگ...
و هنوز خواب مردان مختل نشده
که یک روز قبرها بدون قفل خواهند شد.
و ارواح به دنیایشان برخواهند گشت
اما در این زمان یک روح فراموش شده به جرم
رسیدن به ازل مجازات می شود .
سلام به همه دوستای گلم.
خوبین همه؟ خب خدا رو شکر.
میدونین امروز چه روزیه؟
تولد منههههههههههههههههههههههههه



تولد تولدم مبارک.مبارک کبارک تولدم مبارک.
بیاااااییییییییین وسط.دست دست دست.قر بده کمروووووو

خانوم هل نده به همه میرسه برقصن.
خب حالا اول کیک بخوریم یا کادوهارو باز کنیم؟
من شکمو ام
پس اول کیک میخوریم.
بزارین شمع هارو فوت کنم.

بچه ها تو این عکس اونی که داره شمع فوت میکنه منم.
فقط دو تا اشکال داره تو این عکس:۱-شمع ۱۹ سالگی وجود نداشت ۲۰ سالگی گذاشتیم.
۲-خانوم های محترم به دلیل وجود گشت ارشاد تو این عکس نیوفتادن.
خب حالا نوبت کادوهاست.
اینم کااادو


تاريكي،آسمان را در بر گرفت
و
قلب خون آلود مرا در آغوش گرفت
رو ياهايم دنياي ويرانه ام را آباد ميكنن
در شب،تو را در اشك هايم مي بوسم
براي ماه ها،براي سال ها
گوش كن به صداي گريه قلب من
كه آرزوي به تو رسيدن را دارن
ماه زنداني شب قلبم
از آخرين شمع سوزانم،تو را آرزو مي كنم
ماه پاييزي سياه غم انگيز من مي درخشد و
سيل اشكهايم سكوت شب قلب مرا در آغوش ميگيرد
ماه زنداني شب قلبم
من تو را آرزو مي كنم
با ترس به سوي روشنايي روز قدم ميزنم
عشق تو قلب خونين مرا در آغوش ميگيرد
مرا راهنمايي كن به جايي كه سايه هايت پخش مي شوند
آن ها مي رقصند در مخمل از دست رفته تاريكي
برخيز اي ماه غمگين من
برخيز

وقتی که به خوابی فرو می روم،تو را به یاد دارم.
وقتی که از خوابی بلند می شوم،تو را به یاد دارم.
نمی توانم تو را از ذهنم پاک کنم
نمی توانم خاطره هایم را فراموش کنم و
به باد رهگذر بسپارم.
کاش می شد در او تبلور یافت
در ذهن خسته و مغلوبش...
کاش ثانیه های بر هم گذاشتن چشمانش
فقط همان ثانیه ها
مال من باشد...
چشمانم
هر کجا که می روی
به دنبال تو می آیند
تو هر روز
مهمان خانه ی دلی می شوی
ومن..
دلم می سوزد برای چشمان آواره ام...!
در فضا سرگردانم
دنبال يك يار ميگردم
در دنيايي كه هيچكس و هيچ چيز
مرا دوست ندارد
سرگردانم
در اين دنيايي كه محبت و عشق
جاي خود را
به نفرت خشم و بي وفايي داده است
در اتاق تاريكي
براي بارون حرف دلم را مي گويم
تا اينكه شايد كسي مرا درك كند
تو را دوست دارم همه كس و همي چيز را دوست دارم
آه چه سرنوشت نامعلومي دارم
زير بارون مي ايستم ياد تو ميكنم
خورشيد من دارد كسوف ميكند
اميد من دارد خاموش ميشود
عشق من دارد دور ميشود
خارج كن حرف دلت را
قلب من مانند ابري سنگين از روي غم و تنهايي دارد مي گريد
زيرا روح و سر نوشت من با تنهايي در آميخته است
به تو مي گويم دوستت دارم
ولي تو مي گويي اين حرف را نگو
چون تو هنوز نگاهت و دلت با من نيست
اشك غم مي بارد بر روي دل خسته ام
تو را صدا مي زنم تو را مي خواهم براي هميشه
اما تو صداي مرا نمي شنوي
هيچ كس مرا دوست ندارد
دوست تنهايي شما

مدت زیادیست که منتظرت هستم مدت زیادیست اینجا در تاریکی هستم
تنها و بی کس در تاریکی
لحظه به لحظه این ندای مرگ بیشتر می شود
در ذهنم
سروصدایی در روحم پرسه می زند
واین درد بی کسی را به خاطرم می آورد
وبیشتر به این ندای مرگ نزدیک تر می شوم
ندای مرگ فریاد می زند گویی سرچشمه اش در درون من است
به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز تو
تحمل ندای مرگ ندای خودکشی ندای به هلاکت رسیدن
را فقط برای رسیدن به تو تحمل می کنم
این کار تمام قدرتی را که دارم می گیرد فقط برای باز کردن چشمانم برای دیدن تو
اما این شبیه احساس تونیست نسبت به من
مراسم مرگ آغاز می شود وقتی که خورشید در کسوف است
ومن تورا صدا می زنم تا مرا با خود به دنیای خودت ببری
خورشید سیاه تیغ سرد وخون سرخی که ازرگ هایم بیرون می ریزد درمقابل چهره ام هستند
ولی تو هنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی
اکنون دیگر راه برگشتی نیست
نابودی مطلق من
پایان زندگی من
پایان تنهایی من
به چهره ام نقابی زدم نقاب غم نقاب بی کسی نقاب مرگ
اجتماع سایه ها من را سنگین کرده است
من خود را تسلیم تاریکی می کنم
ولی توهنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی
تو مرا به طرف دنیای خودت ببر و مرا با آن دنیا آشنا کن